لحظه ، تاب نمی آورد
دقیقه را
تـو ؛
هفته را مــاه می کنی . . !
"داریوش پارسا"

خسته تر از دیروزم
اما
یک بوسه تا برگشت بِ دنیای تو کافی ست
چِ کسی می داند رعشه های گاه و بیگاه ِ من
از جنون رابطه ای ست
کِ
مستی اش نمی پرد
محکمتر در آغوشم بگیر
مست ِ بوسه ام کن
حریص ِعاشقانه های توام
"داریوش پارسا"
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´´´¶¶¶¶
درودمن اومدم
سلام رضا
خوبی؟
بهنازم. چرا وبلاگت دیگه آپ نشده؟
سلام دوست عزیز
ترانه های زیبایی دارید.
شاد باشید...
فرزانه یعنی آنکه به کودکی الفبا می آموزد!
علامه یعنی آنکه وصفش تا به مریخ میرسد!
فرزانه یعنی درک تپش قلب پروانه کار سختی نیست!
علامه یعنی لمس آفتاب غیر ممکن نیست!
بیا فرهنگ معین باشیم، بیا دهخدا باشیم و هر واژه را ببلعیم تا ژرفای وجودمان ...
بیا تا شفق مثل هر لک لک، مثل هر عقاب اوج بگیریم.
بیا به جهانیان ثابت کنیم من و تو در آن سوی ابرها، آنجا که اکسیژن یافت نمیشود، تنفس میکنیم ذره ذره اندیشه های بلندمان را ...
بیا به جهانیان ثابت کنیم که سمپادی چیزی فرای استخوانی است که ابعادش را میسازد،
چیزی ورای ماهیچه ایست که اندامش را شکل میدهد!
بیا دستت را به من بده و خاص بودنت را باور کن!
و هویتت را روی چشم هایت بگذار، روی نگاهی سر ریز از تفکر که به امید فردا پلک نمیزند!
یک آسمان، یک اوج، آنجا در انتظار ماست، پس بیا پرواز کنیم!
سلامی چو بوی خوش آشنایی [گل]
به یاد کودکی هام یک پست خاطره انگیز گذاشتم:بازباران باترانه...
خوشحال میشم بیای و در این پست یک خاطره کوتاه یا بلند از کودکی هات برامون بگی.
میخوام همه با هم شریک این لحظه های ناب باشیم سفری به دوران کودکی...
خسرو شکیبایی می گفت:
بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنهکه هزار نفر نمیتونن روشنت کنن
زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
(روحت شاد عمو خسرو ♥)
آدمهـا در ازدحام ِ شهرهای ِ تو در تو
هر شب کمی کمتر از قبل به خانه بر می گردند
و در تقویمشان دست آخر یک روز پیدا می شود
یک روز که تمام دقیقه هایش را هم که زیر و رو کنند
دیگر نه چیزی برای رفتن باقی مانده باشد
نه چیزی بـرای بــرگـشتـــــن ....... !!!
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب
سلام حال شما خوبی
یه چند وقت نبودم خوشحال میشم دوباره بیای به وبلاگم و نظز بدی
امشب از دست دلم سخت شکایت دارم
که چرا نیستی و من به تو عادت دارم
غم تو شب به شب از کوی دلم میگذرد
بی جهت نیست که با غصه رفاقت دارم
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
غصه معنایی ندارد تا تو, می خندی برایم . . .
هرگز چشمانت را از آسمان بر ندار
آنجایی که خدا زندگی می کند
آنقدر به آسمان چشم بدوز تا خدا را ببینی
سرت را بالا بگیر
شک نکن . . .
خدا خودش را از تو پنهان نمی کند
او دیدنی ترین است!
درود بی پایان بر شما بزرگوار بسیار زیباست...........
با شعرم *مشتاق تو*دعوتید به اشعار عاشقانه درانتظار قدومتان هستم
سلام....
زیباخواندمتان استادعالی بودمثل همیشه....
بااحترام شماهم دعوتید....
[گل]
گر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار میگوید که چشم از فتنه برهم نه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
ترا در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصائی
خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم
بدریائی در افتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی، رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی بتاریکی و تنهائی؟
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم؟
شبان آهسته مینالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هرکه در عالم، رسید آواز پنهانم
دمی بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف بزندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید بمعنی، از گلستانم
سعدی
چه خونها از پرم باید بریزم
از آن چشم ترم باید بریزم
دلم وقتی هوایت کرده باشد
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند
با رنگهای تازه مرا آشنا کند
پاییز میرسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او میرسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوههای تازه بیارد، خدا کند
او میرسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...
گفم که بگیر امشب یک فال،خداحافظ...
ماندم به خدا در این احوال،
خداحافظ...
سیب دلت از آن شب در دامن من افتاد
سیبت نرسید افسوس،آن سال،
خداحافظ...
تلخ است تمام این تک واج و هجاهای
رفتم و نمی آیم امثال خداحافظ
دارند مرا امشب مثل خوره می بلعند
آن خاطره های تلخ،آن حال خداحافظ
گفتی ننویس امشب از غصه دلتنگی
یک شاعر تکراری شد لال ،خداحافظ
یکبار دگر شاعر آن حافظ جیبی را
بردار و بگیر یک فال با حال خداحافظ...
شاعر:زهرا مشیر
پیش از این هرچار فصل روزگارم سردبود
شانه هایم بی بهار و شاخه هایم زرد بود
پیش از این در التهاب آباد داروخانه ها
هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود
پیش از این حتی ردیف شعرهای خسته ام
آتش و خاکستر و دود و غبار وگرد بود
آه از آن شبها که تنها کوچه گرد شهرتان
بی کسی گمنام ، رسوایی جنون پرورد بود
از خدا پنهان نمی ماند ، چه پنهان از شما
مثل زن ها گریه سرمی کرد ، یعنی مردبود
زندگی انروز تا آنجا که یادم مانده است
مثل تا اینجای شعرم بی فروغ و سردبود
**
ناگهان امِا یکی همرنگ من درمن شکفت
شاد و شیدا عین گلهای بهارآورد بود
مثل شب ، مثل شبیخون ، مثل رؤیایی که گاه
در شبان بی چراغم شعله می گسترد بود
دیدم آن لیلای شورانگیز صحرا زاد را
تازه می فهم چرا مجنون بیابانگرد بود
رسیده ایم پراز رنج راه تا دریا
خوشا یکی شدن رودها خوشا دریا
نه ما ، نه من ، نه تو ؛ او نقطه ی سرانجام است
بیا که بی من و تو ما شویم و ما دریا ...
من و تو چشمه ی باران ابر او بودیم
از ابتدا دریا بود و انتها دریا
به قلب خود برس ای گوش ماهی دلسنگ
ببین هنوز صدا می کند تو را دریا ؟
بگو به چشمه ی از من جدا که نزدیک است
زمان روشن پیوستن تو با دریا
دلم کسی را می خواهد که به چشمهایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هر روز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم آفتابی است یا ابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش ،
باز هم قلبم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد !
این روزهـــا
بیشــتر از همیشه بهم ریخته ام...
خود دلمم نمیدونه چی میخــاد...
شایــد...
دلم یکم صداقتـــ میخاد...
یـــ کمیــ پـــاکیــ...
یـــ کمیــ آرامشــ...
نــــ آرامشـــ مجازیـــ...
یـــ کمیـــ محبتــ...
اینـــ روزهــا حالــ دلــم خوبـــ نیســ
خودشـــ با خودشـــ درگیره...
نمیدونهــ از چیـــ گرفتهــ..!
نمیدونهـ از چیــ ناراحتهــ...
بــهـ نظــرتـــ بــا دلــم چــکار کنـم؟؟!
حاصل سبزترین باور من..، برگ زردیست که از لای ورقهای دلم میریزد
مانده ام سخت غریب....
دیگر از سبزترین حادثه ها میترسم
خاطره تلخ پسر غضنفر:
بادوست دخترم کوه بودیم،لبه پرتگاه پاش لیز خورد.دستشو گرفتم،یهو یاد این جمله ازویلیام شکسپیر افتادم که گفته :عشقتو ول کن اگه برگشت مال توئه،وگرنه مال یکی دیگه بوده.
هیچی دیگه ولش کردم برنگشت !!!
کثافت مال یکی دیگه بود
خسرو شکیبایی:
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..
ﻫﯿــــــﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺷــــﺘﻦ ﻫــــﺎﯼِ
ﭘــــﺮ ﺩﻟﯿـــــﻞ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــــﺖ ﻧــﺪﺍﺷﺘـــﻪ ﺍﻡ
ﻣﺜﻠــﺎ ﺍﯾــــﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔـــﻮﯾــــﻨـــﺪ
ﻋﺎﺷــــﻖِ ﭼﺸــــﻤﺎﻧـــﺶ ﺷﺪﻡ . . .
ﯾﺎ ﺩﯾﮕـــــﺮﯼ ﻣﯽ ﮔـــﻮﯾــﺪ
ﻋﺎﺷـــــﻖِ ﺷــﺎﻧــــﻪ ﻫـــﺎﯾــــﺶ . . .
ﯾــﺎ ﭼــﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧــﻢ ﻫﺮﭼـــﻪ!
ﺍﺻﻠــﺎ ﻣﻌﻨـــﯽ ﻧــﺪﺍﺭﺩ
ﻭﻗﺘـــﯽ ﮐﺴـــﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾـــﺪ
....ﭼـــﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘــــﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺑﺎﯾـــﺪ ﻧﮕـــﺎﻫـــﺶ ﮐﻨـــﯽ
ﻟﺒــﺨــــــﻨــﺪ ﺑــﺰﻧــﯽ
ﻭ ﺑﮕـــﻮﯾـــﯽ
ﭼـــــﻮﻥ
ﺩﻭﺳــــﺘـــــﺶ ﺩﺍﺭﻣـــ....
:می گویند: “مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
“اینشتین”در جواب نوشت
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم
واقعا هم که چه غوغایی می شود
ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود
روزجهانی کودک بر همه کودکان دیروز و امروز مبارک (heart)امید که کودک درونتان همیشه زنده بمونه. (flower)
"عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند
بی آنکه بخواهی ،
می برندت تا قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!"
می خواهم چشمانم را ببندم
کمی لغزش کنم
میخواهم کمی بلغزم
از هوای تو ؛ به هوای بی کسی هایم
باور کن میلغزم
ســــُــر میخورم
میروم تا همانجایی که هیچ کسی نیست
جز من و خیال واهی ِ یک "تو"
اجازه هم نمیخواهم این روزها
مست که میشوم میپرم از خواب
من هستم و من
بدون هیچ "تو" ایی
عجب خوابی.....
بی نهایت پر احساس و زیبا
موید باشید دوست خوبم ...
حریص عاشقانه های تو اممممممممممممم
:-*"@#"
وبلاگ بسیار زیبایی است
اهنگ زمینه هم عالیست
شاد و موفق باشید